با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

با پاي دل قدم زدن آن هم كنار تو
باشد كه خستگي بشود شرمسار تو

در دفتر هميشه ي من ثبت مي شود
اين لحظه ها عزيزترين يادگار تو

...
از هر طرف نرفته به بن بست می رویم
لعنت به روزگار من و روزگار تو

تا دست هيچ كس نرسد تا ابد به من
مي خواستم كه گم بشوم در حصار تو

احساس مي كنم كه جدايم نموده اند
همچون شهاب سوخته اي از مدار تو

آن كوپه ي تهي منم آري كه مانده ام
خالي تر از هميشه و در انتظار تو

اين سوت آخر است و غريبانه مي رود
تنهاترين مسافر تو از ديار تو

هر چند مثل آينه هر لحظه فاش تر
هشدار مي دهد به خزانم بهار تو

اما در اين زمانه عسرت مس مرا
ترسم كه اشتباه بسنجد عيار تو

محمد علی بهمنی

بازنده- شعری از حسین زحمتکش

🔻بازنده
(شعری عاشقانه از #حسین_زحمتکش)

▪️با خنده اگر از من بازنده گذشته
شادم که مرا دیده و با خنده گذشته

بخشیده‌ام او را به رقیب و نتوان گفت
از آنچه به روز من بخشنده گذشته

از دست کج رهگذر باغ، گذشتیم
سیبی اگر از شاخه‌ی ما کنده، گذشته

گفتیم در آینده هم از عشق توان گفت
آنقدر نگفتیم… که آینده گذشته

هر کس که به حال من دلباخته خندید
با خنده رسیده است و سرافکنده گذشته

گفتی سر تو باز بجنگم ولی افسوس
عمریست قمار از من بازنده گذشته

حسین زحمتکش

تهران تمام عاشقی ام را رقم زده است

یک شنبه عصر، نم‌نم باران، چراغ سبز

یک شنبه باز کوچه، خیابان ـ چراغ سبز

یک شنبه عصر هم‌قدم شعر تازه‌ای

دلتنگی‌ام، هیاهوی میدان، چراغ سبز

من می‌رسم مجسمه‌ها خیره مانده‌اند

این‌جا که هست معنی انسان، چراغ سبز

بی‌ابر بی‌پرنده صبور ایستاده بود

تنهاتر از تمام درختان چراغ سبز

مانند یک غروب از این خط‌کشی گذشت

با گام‌های خسته و لرزان چراغ سبز

این ردّپای کیست که من گم نمی‌شوم

از انقلاب تا به خراسان، چراغ سبز

 

 

علی داودی