بهترین عاشقانه های معاصر

بهترین شعرهای عاشقانه معاصر

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه


بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه


موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه


 کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه


 آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن، آدم است و اشتباه


شعر از حامد عسگری



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 14:53  توسط عاشقانه  | 


تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشكند
كوزه‌ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا كی صبر باید كرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی كم طاقتم! یک روز دیگر صبر كن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است


شعر از فاضل نظری

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 14:46  توسط عاشقانه  | 



چگونه در خیابانهای تهران زنده می مانم؟

مرا در خانه قلبی هست...با آن زنده می مانم

  

مرا در گوشه این شهر آرام و قراری هست

که تا شب اینچنین ایلان و ویلان زنده می مانم

  

هوای دیگری دارم... نفسهای من اینجا نیست

 اگر با دود و دم در این خیابان زنده می مانم

  

شرابی خانگی دائم رگم را گرم می دارد

 که با سکرش زمستان تا زمستان زنده می مانم

 

 بدون عشق بی دینم، بدون عشق میمیرم

 بدین سان زندگی کردم، بدین سان زنده می مانم


شعر : محمدمهدی سیار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 12:7  توسط عاشقانه  | 


چشمم به حرف آمده و بی قرار، لب

کی بشکند سکوت مرا بی گدار، لب

تقدیم تو هزاره ی من! یک هرات چشم

نا قابل است سهم تو یک قندهار، لب

"بودا" دل من است که تخریب می شود

بوسه است مرهم دل ومرهم گذار: لب

می رقصمت چنین که تویی در نواختن

نی : لب، کمانچه : لب، دف و چنگ و دوتار: لب

در حسرتم که اول پائیز بشکفد

بر شاخه ات شکوفه ی سرخ انار - لب



شعر: سیده کبری موسوی قهفرخی



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 11:49  توسط عاشقانه  | 

 

از گریه گر گرفته به گهواره کودکم 

قلبم به شوق توست که دلتنگ می زند

این طفل بی زبا ن چه کند چون که گرسنه است

 بر سینه های مادر خود چنگ می زند

 

هرآرزو که سر بکشد در سرشت من

 سرخورده اراده من می شود ولی

هرگاه قصد فتح نگاه تو میکنم

 تیمور وار پای دلم لنگ می زند

 

ای مو به موی زلف تو در پیچ و تاب عشق

 بی تو سیاه چشم سیاه است سرنوشت

چون منشاء سیاه و سفید است چشم تو

 کی چرخشش به روز و شبم رنگ می زند

 

هر چند چشمه سار حقیقی است عشق دوست

 من ماهیم به تنگ مجاز نگاه تو

تا سنگ قلب توست در این عشق عاقبت

 دست تو تنگ را به سر سنگ میزند

 

ای دل تو در خیال به دنبال کیستی

 در آب عکس ماه مگر صید کردنی ست

فرق است بین جست پلنگانه سوی ماه

 با چنگ روی آب که خرچنگ می زند

 

تا کی رها شوند چنین مردمان اشک

 از قله نگاه تو بر دره دلم

رنگین کمان بیاور و بارانیم نکن 

قلبم به عشق توست که دلتنگ می زند


شعر: حمید درویشی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 11:47  توسط عاشقانه  | 



دستی كه نان و نور به من داد می‌رود  

من مرده بودم او كه مرا زاد می‌رود

این روزها كه می‌گذرد بی صدای او

تقویم پاره‌ایست كه در باد می‌رود

از من مخواه آینه باشم که در دلم

یک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود

بودن برای او قفسی تنگ بود و حال

مرغ از قفس پریده و آزاد می رود


از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم

مردی که در اوایل مرداد می رود


شعر: سیده کبری موسوی قهفرخی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 11:39  توسط عاشقانه  | 

شاعر : محمد قهرمان 


هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد

به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد

 

ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم

چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد

 

پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من

به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد

 

به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد

که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد

 

به هیچم گر که می دانی گران ای عشق مهلت ده

ز قحط مشتری زین بیش ارزان می توانم شد

 

جهان گر از بخیلی برنچیند زود خوانش را

دو روزی بر سر این سفره مهمان می توانم شد

 

مرا کفر سر زلفت ز ایمان باز می دارد 

اگر جستم ز دام او مسلمان می توانم شد

 

میان شادی و غم با خیالت عالمی دارم

ز برق خنده ات چون ابر گریان می توانم شد

 

ز هجرت خشک تر از شاخه در فصل زمستانم

رسی گر چون بهار از ره گل افشان می توانم شد

 

به بازی بازی از میدان هستی می روم بیرون

مشو غافل که زود از دیده پنهان می توانم شد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 19:11  توسط عاشقانه  | 



شاعر: سعید بیابانکی


مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ....



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 14:55  توسط عاشقانه  | 

 


شاعر: غلامرضا طریقی

 

با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چقدر شانه به سر آفریده است

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است

پای مرا برای دویدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است

لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است اگر آفریده است

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آیینه را بدون نظر آفریده است

چون قید ریشه مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفریده است

غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست

باری که  روی شانه ی هر آفریده است

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 14:29  توسط عاشقانه  | 




شاعر:  پانته آ صفایی


تو ریختی عسل ناب را به کندوها

به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها

 

شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد

و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها

 

تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی

و صبح سر زد از لابلای شب بوها

 

و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند

و پیش هم که نشستند آلبالوها_

 

تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید

صدای خنده ی خلخالها، النگوها

 

و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،

رها شدند در آرامش تنت قوها

***

شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز

چقدر خاطره دارند از تو جاشوها

 

تو نیستی و دلم چکه چکه خون شده است

مکیده اند مرا قطره قطره زالوها

 

«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست

«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»

 

شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای

پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 14:12  توسط عاشقانه  | 


شاعر: فرامرز عرب عامری


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو
راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن

عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی
گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن

خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من
عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن

عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند
عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن

حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن



 (یکی از خوانندگان این شعر را از عبدالمتین کریمی می دانند)

دوشنبه 19 فروردین1392 ساعت: 13:28توسط:زهرا
درود
این شعر زیبا از استاد عرب عامری واز کتاب شهر مترسکهای ایشون هست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 13:53  توسط عاشقانه  | 



شاعر: مهدي عابدي

روان چون چشمه بودم، جذبه‌ات خشکاند و چوبم کرد

بنازم آن نگاهت را که درجا ميخ‌کوبم کرد

شب و روزِ مرا در برزخ يک لحظه جا دادي

طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد

کنون از گرد و خاک عشق‌هاي پيش از اين پاکم

که سيلاب تو از هر رويدادي رُفت‌و‌روبم کرد

تَنَت تلفيقِ گُنگِ عنصر باد است با آتش

نفس‌هايت شمالي سرد، لب‌هايت جنوبم کرد

دوا؟ جادو؟ نمي‌دانم، شفا در حرف‌هايت بود

نمي‌دانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد!



 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:18  توسط عاشقانه  | 


شاعر: مهدي عابدي

ميان اين‌همه نجواها، صداي ماست که مي‌ماند

بخوان بخوان! که فقط از ما، همين صداست که مي‌ماند

صداي پِچ‌پِچ صيادان، نماندني است، کبوتر باش!

طنين بال‌زدن‌هاي پرنده‌هاست که مي‌ماند

پس از وجودِ خداوندي، تو رکنِ اولِ دنيايي

فراتر از تو که مي‌آيم فقط خداست که مي‌ماند

بيا شبانه از اين بُن‌بست، بدون واهمه بگريزيم

که از گريختنت با من، دو ردّ پاست که مي‌ماند

هميشه يادِ نخستين عشق، زبان‌زد است به مانايي

تو عشقِ اول من بودي، غمت به‌جاست که مي‌ماند

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:17  توسط عاشقانه  | 

شاعر: قربان ولیئی

 

ای ابر، ابر خفته در آغوش آسمان

بشكن سكوت و مثنوی تازه ای بخوان

شعری بخوان به وزن خروشان رودها

سرشار از تخیل سّیال بی امان

شعری كه در عروق هوا منتشر شود

شعری شهاب گونه، شكافنده، ناگهان

لبریز از شكوه تصاویر دلپذیر

جاری به ژرفنای زمین، سطر سطر آن

آغاز كن مكالمه ای وحشیانه را

بیزارم از طبیعت آرام واژگان

در جست و جوی كشف زبانی تپنده ام

هم ریشه با زبان تو، همذات آسمان

آن سان كه كودكان تخیل روان شوند

دنبال بادبادك شعرم دوان دوان

ای كاش این غزل، غزل آخرین شود

باران فرود آید و برخیزم ازمیان




+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:3  توسط عاشقانه  | 


شاعر: محمود اکرامی فر


چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل درنایی من اینهمه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است اگر بگذارند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

غضب آلوده نگاهم میکنید ای مردم

دل من مال شماهاست اگر بگذارند



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:22  توسط عاشقانه  | 


شاعر: اصغر عظیمی‌مهر

 

تا که چشمت مثل موجی مسخ از من می گذشت

جـای خون انگار از رگـهــایم آهـــن می گذشت

مـی  گذشـتی از ســرم گـویی که از روی کویر
با غروری سر به مهر ابری سترون می گذشت

یا که عـزرایـیل با مـردان خود با سـاز و برگ
از میــان نقـب رازآلــود معـــدن مـی گذشـت

قطعه قطعه می شـدم هر لحـظه مـثل جمله ای
که مردد از لبان مردی الکن می گذشت

ساحران ایمان می آوردند موسی را اگر
ماه نو از کوچه ها در روز روشن می گذشت

شوق انگشتان من در لای گیسوهای تو
 
باد آتش بود و از گیسوی خرمن می گذشت

کلبه ای در سینه ی کوهم کسی باور نکرد
حجم آواری که بر من وقت بهمن می گذشت



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:20  توسط عاشقانه  | 

 

شاعر: عبدالحمید رحمانیان:/ جهرم

 

هرچه ای بانو دل من ساده است

زیرکی های تو فوق العاده است

زیر بازوهای تردم را بگیر

عشق امشب کار دستم داده است

عشق تا خواهی نخواهی های ما

مثل سیبی اتفاق افتاده است

هرچه تا امروز دیدی پیچ بود

هرچه از فردا ببینی جاده است

هرچه از غم نابلد بودم رفیق

 منحنی های تو یادم داده است

منحنی ها راست می گفتند راست

عشق هذیان های یک آزاده است

گاه یک بادا مبادای بزرگ

گاه داغی بر سر سجاده است

سیب یک شوخی ست با آدم بله

یک گناه پیش پا افتاده است

این صدا سوت قطار قسمت است

یا که نه خط روی خط افتاده است

بیش از این پشت هم اندازی نکن

دل برای باختن آماده است


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:15  توسط عاشقانه  | 


شاعر: مهدی میچانی فراهانی

 

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟

بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی می‌کند؟

لا به لای ازدحام این همه بود و نبود

هستی‌ام با نیستی آیا چه فرقی می‌کند؟

با شما هستم شمایی که مرا نشنیده‌اید!

با شما خانم و یا آقا چه فرقی می‌کند؟

این‌که هر شب یک نفر از خویش خالی می‌شود

واقعاً در چشم آدم‌ها چه فرقی می‌کند؟

من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربانِ

واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی می‌کند؟

واقعیت باش، رویا باش یا اصلاً نباش!

من که دیگر نیستم حالا چه فرقی می‌کند؟



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:14  توسط عاشقانه  | 

شاعر: محمد علی رضازاده

 

کسی خواستم مثل من‌، ایلیاتی

شبیه خودم پا برهنه‌، دهاتی

تو آبی‌تر از آب‌های جهانی

برایم وجود تو باشد حیاتی

تو را احتمالا کمی دوست دارم

تویی اتفاق نفس‌های آتی

شکوفاترم کن بهار تبسم

مرا وارهان از حیات نباتی



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:7  توسط عاشقانه  | 

  

   شاعر: محمد رضا رستم‌پور

 

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دست های پر از عشق ما به هم برسند

فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر...

که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند

شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:6  توسط عاشقانه  | 

شاعر:محمدمهدی سیار

 

چشمش اگرچه مثل غزلهای ناب بود

چون شعر اعتراض لبش پر عتاب بود



معجون جنگ و صلح و سکوت و غرور و غم

بانوی نسل سومی انقلاب بود



مغرور بود، کار به امثال من نداشت

محجوب بود، گرچه کمی بد حجاب بود



با چشم می شنید، صدایم سکوت بود

با چشم حرف می زد، حاضر جواب بود



کابوس من ندیدن او بود و دیدنش

آنقدر خوب بود که انگار خواب بود


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:1  توسط عاشقانه  | 

 شاعر: مریم آریان

 

چرا نمی‌شود بگویم از شما علامت سوال

نمی‌شود بگویم از شما چرا علامت سوال

 

به هر طرف که می‌روم مقابل من ایستاده است

همیشه مثل نقطه زیر یک عصا علامت سوال

 

تو آن طرف کنار خط فاصله- نشسته‌ای و من

در این طرف در انتهای جمله با علامت سوال

 

نمی‌شود به این طرف بیایی آه نه... به من نگو!

دو نقطه بسته است راه جمله را.. علامت سوال

 

نخواستند آه! من  وَ  تو برای هم... ولی برای چه؟

برای چه نخواستند ما دو تا... علامت سوال؟؟

 

تو رفته‌ای و نقطه‌چین تو هنوز مانده است

به روی صفحه بعد واژه‌ کجا... علامت سوال

 

دوباره شاعری که داخل گیومه بود می‌گریست

و بین هق هق شکسته شش هجا- علامت سوال...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:0  توسط عاشقانه  | 

شاعر: بهروز ياسمي

به جست‌و‌جوي تو در چارراه رهگذران

نگاه دوخته‌ام در نگاه رهگذران

تمام رهگذران، چيزي از تو کم دارند

نظارة تو کجا و نگاه رهگذران؟

در ازدحام خيابان، شبي تو را ديدم

که ناپديد شدي در پناه رهگذران

مرا به ياد تو و بخت خود مي‌اندازد

لباس‌هاي سفيد و سياه رهگذران

بدون بودن تو، ميله‌هاي زندان است

خطوط پيرهن راه‌راه رهگذران

تو نيستي که ببيني براي يافتنت

چگونه زُل زده‌ام در نگاه رهگذران

ولي بپرس از اين مردم غریب بپرس

که من چه مي‌کشم از قاه‌قاه رهگذران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:13  توسط عاشقانه  | 

شاعر: محمدسعید میرزایی

انار شو که تمام لب تو را بمکم

به بغضم این‌همه سوزن مزن که می‌ترکم

شب است و عطر خوش نان تازة تن تو

بگو چه کار کنم با دل پر از کپکم؟

دهانم آب می‌افتد، چقدر می‌افتد

دهانم آب برایت، انار با نمکم!

انار سوخته‌ام من دل مرا بچلان

نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم

شبی که بغض کنی، صبح می‌چکد گل گل

صدای گریة تو از لبان نی‌لبکم

مخواه دختر چوپان! که باد حمله کند

به دشت‌های پر از گله‌های شاپرکم

تو می‌شوی ملکه-گوشواره‌ات گیلاس

بساز با نخ گیسوت، تاج و قاصدکم

شبیه تکة ابری غریبه‌ام تو بگو

به چشمهات که باران کنند نم‌نمکم

ببین به دست من- این تا به فرق در مرداب-

بدل شده‌ است به فریاد آخرین کمکم

تو چون عروسک خاموش قصه‌ها شده‌ای

و من غریبة شهر هزار آدمکم

شبیه غربت یک لاک‌پشت در برکه

همیشه دور و بر چشمهات می‌پلکم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:8  توسط عاشقانه  | 

  شاعر:  محمد رمضانی فرخانی


عشق من!‌ بي‌قرارم!‌ تو اما...
من تو را دوست دارم، تو اما ...
من فراموشي خاطراتم
احتمالاً‌ غبارم، تو اما...
هيچ‌كس اين طرف‌ها ندارد
هيچ كاري به كارم، تو اما...
گوش كن، من رگِ خشكِ باغم
من كجا جويبارم، تو اما...
برگ زردم، بله، ‌مي‌پذيرم
پوچ و بي‌اعتبارم، تو اما...
چهرة دردناك و تبسم؟
خنده‌اي مستعارم، تو اما...
بي‌پناهم، سپر هم ندارم
چشم اسفنديارم،‌ تو اما...
صورتم سرخ ... آري، قشنگ است
از درون هم انارم، تو اما...
فصل‌ها از بهارم گذشتند
خب، تمام است كارم، تو اما...
گفتمت: فصل خوبي است، گفتي:
خسته‌ام، كار دارم، تو اما...

* * *‌                      
باز در چشم من خيره ماندي
باز بي‌اختيارم، تو اما...
قلعه‌اي ماسه‌ام روي ساحل
سخت ناپايدارم، تو اما...
زخم، پاشيده شب را به جانم
مرگ دنباله‌دارم، تو اما...
بي تو اي ماه!‌ اي ماه!‌ اي ماه!‌
ظلمت روزگارم، تو اما...
شيهة اسب من را خريدند
اين هم از افتخارم، تو اما...
ابر در ابر در ابر در ابر
در خودم سوگوارم، تو اما...
آخرين سرفة يك مسافر
سوت سرد قطارم، تو اما...
من خودت را به تو مي‌سپارم
جز تو چيزي ندارم، تو اما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:5  توسط عاشقانه  | 

شاعر:آرش پورعلیزاده

دوست دارم شب باراني را 

مثل يك شهر چراغاني را

 

دوست دارم اگر امكان دارد

با تو يك صحبت طولاني را

 

شانه هايي كه به آن تكيه كنم

مثل موهات پريشاني را

 

بعد تصميم بگيرم بروم

بعد احساس پشيماني را

 

بعد هم بي سر و سامان بشوم

بعد هم بي سر و ساماني را

 

بعد هم حرف دلم را بزنم

پهن كن سفره ي مهماني را

 

من كه كم هستم اين قدر چرا

نخورم با تو فراواني را ؟

 

دوست دارم اگر امكان دارد

همه ي آنچه كه مي داني را

 

مثل يك پيرهن پاره درآر

كفر يك عمر مسلماني را

 

دل به دريا بزن اي كشتي نوح

ترك كن ساحل طوفاني را

 

ترك كن اي پري دريايي

صحبت غول بياباني را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:1  توسط عاشقانه  | 


نمی شه غصه مارو یه لحظه تنها بذاره؟

میشه این قافله مارو توی خواب جا بذاره؟

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتارو

ببره از اینجاو اون ور ابرا بذاره

دلامون قرارگذاشتن همیشه باهم باشن

روقرارش نکنه یهو دلت پا بذاره؟

دلم از اون دلای قدیمیه٬ از اون دلاست

که میخواد عاشق که شد٬پا روی دنیا بذاره

یه پا مجنون دلم٬ به شوق لیلی که میخواد

باروبندیلو ببنده٬ سر به صحرا بذاره

تودلت بوسه میخواد٬ من میدونم٬ اما لبت

سر هر جمله دلش میخواد٬ یه اما بذاره

بی تو دنیا نمی ارزه٬ تو با من باشو بذار

همه دنیا منو٬ همیشه تنها بذاره

من میخوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام٬ چشم تماشا بذاره


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:59  توسط عاشقانه  | 

شاعر: جواد زهتاب


سه حرف قشنگ -اولین حرف‌ها-

که عشق است و زیبا ترین حرف‌ها

به شوق نگاهت غزل پا گرفت

به ذوق تو شد دستچین حرف‌ها

تو گفتی از این حرف‌ها بگذریم

و خامت شدم با همین حرف‌ها

دوباره جنون بود و آن کارها

که خواندی به گوشم از این حرف‌ها

به پایان رسیدیم و بیچاره من!

که می‌ترسم از آخرین حرف‌ها




+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:46  توسط عاشقانه  | 

حميد درويشي

از شوري چشم اهالي ترس دارم

از مردمان اين حوالي ترس دارم

از خود که گاهي آبم اما گاه آتش

از اين دل حالي به حالي ترس دارم

از اينکه ما مثل دو تا ماهي بچرخيم

در برکه‌هاي بي‌خيالي ترس دارم

هر چند با تو شادمانم لحظه‌ها را

از گريه‌هاي احتمالي ترس دارم

هر چند چون پيچک تو را در بر گرفتم

همواره از آغوش خالي ترس دارم

ما دو درخت در کنار رود هستيم

با اين همه از خشکسالي ترس دارم

از چشم بد بايد تو را زيبا بپوشم

از شوري چشم اهالي ترس دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:44  توسط عاشقانه  | 

شاعر : علی محمد مودب


کو صدای روشنت تا جان خاموشم بجنبد

روشنی در کلبه‌ی قلب فراموشم بجنبد

مانده‌ام رودی تهی، بی‌هیچ جریان زلالی

کو تنی از آب تا قدری در آغوشم بجنبد

تک درختی خسته ام،جاری شو بر من چون نسیمی

بلکه در دست نوازش‌ها سر و گوشم بجنبد

گیسوانت را بیاور؛ پیش‌تر از بوسه‌ی مرگ

پیش از آن‌که مار و عقرب بر سر دوشم بجنبد

 

شاید آری غفلت من بشکند با بودن تو

ماهی‌ای مثل تو چون در برکه‌ی هوشم بجنبد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 11:57  توسط عاشقانه  | 

مطالب قدیمی‌تر