بهترین عاشقانه های معاصر

بهترین شعرهای عاشقانه معاصر

 

قطار می‎رود

تو می‎روی

تمام ایستگاه می‎رود

و من چقدر ساده‎ام

که سال‎های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‎ام

و همچنان

به نرده‎های ایستگاه رفته

تکیه داده‎ام

 

شعری از مرحوم دکتر قیصر امین‎پور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت 1:43  توسط عاشقانه  | 

 

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

 و چه بی‎ذوق جهانی که مرا با تو ندید


رشته‎ای _جنس همان رشته که بر گردن توست_

چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید


نه کف و ماسه، که نایاب‎ترین مرجان‎ها

 تپش تب‎زدۀ نبض مرا می‎فهمید

 
آسمان روشنی‎اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید


 ما به اندازۀ هم سهم ز دریا بردیم

هیچ‎کس مثل تو و من به تفاهم نرسید


خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید


منک ه حتی پی پژواک خودم می‎گردم

آخرین زمزمه‎ام را همه شهر شنید

 

شعری از استاد محمدعلی بهمنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی 1393ساعت 19:40  توسط عاشقانه  | 

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می‌نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال، ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم

اما چقدر دل‌خوشی خواب‌ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

 

شعری از استاد محمدعلی بهمنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 6:9  توسط عاشقانه  | 

مطالب قدیمی‌تر